وای که از خنده داشتم میمردم اون روز ، چند روز پیش بود که برای ناهار یکبار گفتیم با بچه ها زود بریم پشت در رستوران من جزو نفرات اول ایستاده بودم در بسته بود و یواش یواش جمعیت جمع شد و شروع کردن به هل دادن و در هم شیشه ای دیدم یکی از یه سمت داد میزنه آقا موج مکزیکی و هل دادن شروع شد تا حالا هیچوقت زود نمیرفتم برای ناهار همینجور که با موج هل میدادن یکهو یکی گفت یییییه برنامه ببینیم ... و هل داد ، همه شروع کردن به هل و گفتن یه برنامه ببینیم ، من که دیگه از خنده داشتم میمردم خیلی وقت بود اینجور از ته دل نخندیده بودم وقتی در باز شد مثل قحطی زده ها حمله کردن من فقط خودمو نجات دادم ... فرداش سوژه شدیم که مهندس خط شکن بود و اول ایستاده بود ...
حدودا سه هفته میشه کار نیروگاه شروع شده و اونجا هستم ، کار خوبی نیست اما دوستای فوق العاده ای دارم اونجا که باعث شده دوباره با هم باشیم ...

پ.ن : عکس از روی سقف واحد سه نیروگاه ، ارتفاع 60 متری ...
پ.ن 1 : دریا فوق العادست مخصوصا وقتی هوا بارونی و موج بلند میشه ...
پ.ن 2 : ما فراموش شدگانیم جز نعره صدایی نیست ، ما زنده کفن شدگانیم جز دریدن کاری نیست ...
برچسب:
نویسنده: sahar